…
𝙻𝚘𝚟𝚎 𝚖𝚎 𝚊𝚐𝚊𝚒𝚗
𝙿𝚊𝚛𝚝:³⁷
هوا روشن بود و بوی قهوه تلخ و نون تست شده، خونه رو پر کرده بود. تهیونگ با یه لبخند گشاد که معلوم بود از ته دلش شاد و سبکه، ایستاده بود کنار اجاق. وقتی من رو دید که با همون پیرهن گشادش و با موهای پریشون از خواب اومدم، برگشت سمتم و بوسه کوتاهی روی لبم گذاشت.
تهیونگ: صبح بخیر، عشق من.
ا/ت: صبح بخیر.
رفتم کنارش و دستام رو دور کمرش حلقه کردم. سرم رو گذاشتم رو شونهش و به صدای زمزمهوارش که داشت آهنگ خودش رو میخوند گوش دادم.
تهیونگ: امروز میخوام یه روز کامل رو فقط برای خودمون داشته باشیم. بدون هیچ استرسی، بدون هیچ نگرانی. فقط من و تو.
ا/ت: عالیه. چیکار کنیم؟
تهیونگ: اول از همه، یه صبحونه درست و حسابی. بعدش… میخوام یه فیلم ببینیم، همونایی که تو دوست داری. شاید حتی اگه حوصله داشتیم، بریم بیرون یه چرخی بزنیم، ولی جایی که کسی نشناسدمون. یا شایدم همینجا بمونیم و فقط… فقط کنار هم باشیم.
ا/ت: همینجا بودن عالیه.
یه هفتهای میشد که انگار زمان متوقف شده بود. هر روز با یه صبحونه دونفره شروع میشد، با خندههای ریز تهیونگ موقعی که سعی میکردم باهاش همبازی بشم و قایمباشک بازی کنیم، با فیلم دیدن زیر پتو، با موسیقیهای آرومی که با هم گوش میدادیم. حتی اون جعبه و نامههای قدیمی هم دیگه ترسی نداشتن. دیگه فقط بخشی از گذشته بودن، گذشتهای که بالاخره داشتیم بازنویسیش میکردیم.
…
𝙿𝚊𝚛𝚝:³⁷
هوا روشن بود و بوی قهوه تلخ و نون تست شده، خونه رو پر کرده بود. تهیونگ با یه لبخند گشاد که معلوم بود از ته دلش شاد و سبکه، ایستاده بود کنار اجاق. وقتی من رو دید که با همون پیرهن گشادش و با موهای پریشون از خواب اومدم، برگشت سمتم و بوسه کوتاهی روی لبم گذاشت.
تهیونگ: صبح بخیر، عشق من.
ا/ت: صبح بخیر.
رفتم کنارش و دستام رو دور کمرش حلقه کردم. سرم رو گذاشتم رو شونهش و به صدای زمزمهوارش که داشت آهنگ خودش رو میخوند گوش دادم.
تهیونگ: امروز میخوام یه روز کامل رو فقط برای خودمون داشته باشیم. بدون هیچ استرسی، بدون هیچ نگرانی. فقط من و تو.
ا/ت: عالیه. چیکار کنیم؟
تهیونگ: اول از همه، یه صبحونه درست و حسابی. بعدش… میخوام یه فیلم ببینیم، همونایی که تو دوست داری. شاید حتی اگه حوصله داشتیم، بریم بیرون یه چرخی بزنیم، ولی جایی که کسی نشناسدمون. یا شایدم همینجا بمونیم و فقط… فقط کنار هم باشیم.
ا/ت: همینجا بودن عالیه.
یه هفتهای میشد که انگار زمان متوقف شده بود. هر روز با یه صبحونه دونفره شروع میشد، با خندههای ریز تهیونگ موقعی که سعی میکردم باهاش همبازی بشم و قایمباشک بازی کنیم، با فیلم دیدن زیر پتو، با موسیقیهای آرومی که با هم گوش میدادیم. حتی اون جعبه و نامههای قدیمی هم دیگه ترسی نداشتن. دیگه فقط بخشی از گذشته بودن، گذشتهای که بالاخره داشتیم بازنویسیش میکردیم.
…
- ۹۶
- ۰۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط